نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی | سایت تفریحی خبری خرگوش
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان. (دکتر علی شریعتی)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷
خانه » مطالب ویژه » نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی
نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی برای همسرش شهید محسن حججی؛ شهید محسن حججی یکی از نیروهای لشکر زرهی ۸ نجف اشرف و از نیروهای فعّال مؤسّسه شهید احمد کاظمی بود. شهید حججی در در منطقه مرزی سوریه و عراق اسیر شد. نیروهای داعش دو روز پس از اسارت شهید حججی، او را به طرز وحشیانه به شهادت رساندتد. پیکر این شهید بزرگوار در دست عناصر تروریستی داعش باقی ماند.

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

حال پس از گذشت کمتر از یک ماه از شهادت شهید حججی، طبق توافق حزب الله لبنان با داعش، حزب الله لبنان پیکر مطهر شهید محسن حججی را از داعش پس گرفت. به همین مناسبت همسر شهید محسن حججی نامه‌ای را خطاب به همسر شهیدش نوشته است که متن این نامه در ادامه می‌آید:

بسم رب الشّهداء و‌ الصّدیقین
سلام بر حسین و یارانش و سلام بر محسن عزیزم.
میم، مثل حسین
۴۲ روز پیش راهی سفرت کردم.سفری پر از خطر، اما پر از عشق.سفری که بازگشت از آن یا برگشتن بود یا ماندن. سفری که برگشتنش زندگی بود و ماندنش هم زندگی. اوّلی زندگی در دنیا و‌ دومی زندگی هم در دنیا و هم در آخرت. هر چه بود عشق بود و عشق.
خودم هم ساکت را بستم و وسایلت را جمع کردم. از زیر قرآن ردت کردم. آخرین نگاهت هنوز پیش چشمانم هست. ای کاش بیشتر نگاهت کرده بودم، هم چشمانت را، هم قد و‌بالایت را، هم سرت را.
راستش را بخواهی فکر نمی‌کردم این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت.
عزیز دلم؛ دروغ چرا؟ خیلی دلم برایت تنگ شده است.میدانم که تو هم همین حس و حال را داشته ای.شب قبل از عملیات زنگ زدی و‌گفتی:«دلتنگتان شده‌ام ».
آمدم بی تابی کنم….امّا باز کربلا نگذاشت. آخرین دیدار رباب و همسرش.
آمدم بی قراری کنم…امّا، به یاد روضه حضرت رباب افتادم. روضه رباب خداحافظی اش فرق می کند. وداع آخرش فرق می کند. خودت هم قبول داری، اصلاً رباب جنس غمش فرق می کند. رباب سر، هم سرش را بریده دید. بالای نیزه دید. به دنبالش هم رفت. نمی دانم من هم سر، هم سرم را می بینم یا نه؟! امّا ، می‌دانم به اسارت نمی روم.
همسر خوبم؛ اگر عشق به تو نبود آرامش من هم نبود. قبل از رفتنت به من گفتی :« صبور باش، بی تابی نکن، محکم باش، قوی باش، شیر زن باش ». من هم گوش کردم. عشق به تو مرا به این اطاعت رساند.

محسن جان؛ سفیر امام حسین. خبر داری روز عرفه نزدیک است. نمی دانم امسال دعای عرفه را به یاد حاج احمد کاظمی بخوانم یا به یاد تو. چه قدر زرنگ بودی و من تازه فهمیدم. عرفه، مسلم، حاج احمد، تو و شهادت.ی ک رازی پشت پرده هست که شما را به هم گره زده.
می‌گفتی: « یک شهید را انتخاب کنید، باهم رفیق باشید و تا آخر هم با هم بمانید ».
گفتی : « زندگی ات را مدیون حاج احمد هستی ».
گفتی: « من سر این سفره نشسته ام و‌ رزق شهادتم را هم از این سفره بر می دارم ».
تو حاج احمد را انتخاب کردی و حاج احمد هم تو را. مثل خودش هم رفتی؛ با عزّت و سربلندی.

همسر عزیز و پدر مهربان، این روزها حضورت را بیشتر از قبل احساس می کنم. به این باور رسیده ام که شهدا زنده اند. خودت که شاهد بودی. بعضی مواقع علی آقا، پسرمان گریه می کرد، خیلی بی تابی می کرد. خسته که می شدم با تو حرف می‌زدم و می گفتم: « محسنم، علی را چه کار کنم؟ خودت بیا ». تو می آمدی، چون علی آرام آرام می‌شد.
می‌دانم که همیشه هم قرار است پیشمان باشی. اصلا خودمانی تر بگویم، زندگی جدیدی را شروع کرده ایم. مثل همه زندگی ها سختی هایی دارد، مشکلاتی دارد. امّا، مهم این است که من فقط تو را دارم. این زندگی هم تفاوت هایی دارد، چون زندگی مان با بقیّه فرق می کند، مثل همان روزها پیوند این زندگی آسمانی است.

امّا می‌دانم که باز برایم قرآن می خوانی، آن هم با ترجمه. کتاب خواندن هایمان ادامه دارد.گ لستان شهدا هم که می‌رویم. مداحی هم برایم می کنی.
یادت هست چه قدر این شعر را دوست داشتی. منم باید برم…آره، برم سرم بره….آن قدر گفتی و‌ خواندی و گریه کردی و به سینه زدی که آخر هم رفتی. هم خودت و هم سرت.
راستی برایت نگفته ام، علی دیگر مثل قبل نیست. آرام تر شده. انگار فهمیده که بابایش قرار است بیاید و هر روز باید سنگ مزار پدرش را ببوسد تا خود صورتت را. همین هم برایش کافی است.

شب ها برایش قصّه می گویم. یکی بود، یکی نبود. پدری بود به نام محسن و…. با خودم قرار گذاشته ام هر شب یک داستان از تو برایش بگویم. موضوع های زیادی دارم. مثل داستان روزهای گذشت و فداکاری ات در اردوهای جهادی. داستان عروس و دامادهایی که زندگی شان با عکس تو شروع شد. داستان فرزندی به نام امیر حسین که مادرش نامش را تغییر داد و شد محسن. داستان مشکلاتی که به واسطه متوسّل شدن به تو حل شد. داستان مرد بودنت، نه ببخشید شیرمرد بودنت.

قصّه ها را برایش می گویم تا بزرگ شود، مرد شود، جهادگر شود، ولایتی شود، پاسدار شود، شهید شود و مثل تو شود.
محسن دوست داشتنی ام؛ چه انقلابی به پا کرده ای؟! ببین. دنیا را زیر و رو کرده ای. دل ها را تکان داده ای. نه فقط در دنیای مجازی بیا و ببین برایت چکار کردند. برای آمدنت هم سنگ تمام می‌گذارند. رهبرمان هم گفتند: « محسن حججی، حجّت بر همگان شد ».

همسر مهربانم؛ بگذار از سکوت این شب ها هم برایت بگویم. با خودم فکر می کردم که اصلاً مگر محسن من چند سال داشته؟ محسن جان، مرد من؛ جوان دهه هفتادی امروز علم اسلام افتاده است به دست تو، به نام تو. چگونه زندگی کرده ای، که خدا عاشقت شد. خدا که عاشقت شد تو را انتخاب کرد. وقتی خدا تو را خرید، اهل بیت هم به بازار آمدند. دوستت داشتند که تو هم عاشق آنها شده ای. عاشق که نه، اصلاً تو مثل خودشان شده ای. دلنوشته هایت را خوانده ام. دوست دارم مثل حضرت علی اکبر در جوانی فدای اسلام بشوم… که شدی. می‌خواهم گوشه ای از مصائب حضرت زهرا (س) را بفهمم…. که فهمیدی.

درد بازو و پهلو را احساس کنم…. که حس کردی. شهادت بی درد هم نمی‌خواهم. دوست دارم مثل ارباب بی کفن بی سر بشوم…. بی کفن شدی، بی سر هم شدی.
سر دادی و سردار شدی.

مردانگی را در چشمانت دیدم وقتی که در دست آن ملعون وحشی اسیر بودی و پهلویت زخمی بود. ولی تو ایستاده بودی.اصلاً مگر می شود؟! امًا نه، تعجّب هم ندارد. از مادرت حضرت زهرا (س)به ارث برده ای. مظلومیت را هم از پدرت امیرالمومنین (ع).

با شنیدن نام تو، عاشورا برای من تکرار می شود. تکرار که نه، تجسم هم می شود. غریب گیر آوردنت.
خنجر… پهلو… زخم… اسارت… تشنگی…‌ رجزخوانی… خیمه… آتش… دود… سر جدا… بدن بی سر….ر وضه ام‌تکّه تکّه شده. هر کلمه ای خودش زیارت ناحیه مقدّسه است. یک نفر بگوید مگر امروز، روز عاشوراست.
امّا همسرم، نگران نباش. ما را به مجلس و‌ بزم شراب یزید نبردند. در حرم امام رضا(ع) برایت مجلس آبرومندانه ای گرفتند. همه این اتّفاقات هم از همان جا شروع شد. حرم امام رضا(ع)؛ شب قدر. تقدیرات تو آن جا رقم خورد و چه قدر هم زیبا.
هنوز ادامه اش مانده. با آمدنت داری دلبری می‌کنی برای امام‌ زمانت.
محسن جان؛ مرد من. در این مدّت که نبودی ولی بودی اتّفاقات زیادی افتاد. چه قدر برایت حرف دارم. ناگفته هایی به اندازه تمام سال های با هم بودنمان.
تو هم بیا و‌برایم بگو. از لحظه لحظه شیرینی های این سفر./منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

نامه زهرا عباسی خطاب به همسرش شهیدحججی

گردآوری : سایت خبری تفریحی خرگوش

اشتراک گذاری مطلب

تاکنون ۲ نظر ثبت شده است.

  1. نامه زهرا عباسی برای همسرش شهیدحججی
    http://khargush.com/letter-zahra-abbasi-wife-shahid-hajji/

  2. نامه را خواندم و اشک ریختم خوشا به سعادتت ای شهید عزیز. من هم تو راای برادر عزیز به عنوان شهید خودم انتخاب کردم تا همیشه از شما در زندگی الگو بگیرم برای خواهر کوچکت دعا کن .

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است 53