ازدواج راه درمان افسردگی نیست | سایت تفریحی خبری خرگوش
به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۹
خانه » سلامت » خانواده » ازدواج راه درمان افسردگی نیست
ازدواج راه درمان افسردگی نیست

ازدواج راه درمان افسردگی نیست

ازدواج راه درمان افسردگی نیست

[caption id="attachment_7121" align="aligncenter" width="300"]ازدواج راه درمان افسردگی نیست|ازدواج ازدواج راه درمان افسردگی نیست[/caption]

ازدواج راه درمان افسردگی نیست

بعضی از افراد بدون درمان افسردگی خود به سراغ ازدواج می‌روند و زندگی مشترک خود را با این تصور که " اگر یک نفر وارد زندگی‌ام شود می‌تواند به من کمک کند"، تشکیل می‌دهند.بعضی از اشخاص پس از ازدواج افسردگی را به طرف مقابل خود انتقال می‌دهند. به عنوان مثال همسر زوجی که افسردگی دارد وقتی از او بخواهد با هم بیرون بروند یا در میهمانی حاضر شوند فرد افسرده او را همراهی نمی‌کند در نتیجه سبب گوشه‌گیری طرف دیگر می‌شود.

ازدواج راه درمان افسردگی نیست

درمان افسردگی با ازدواج

ازدواج و افسردگی

[caption id="attachment_7121" align="aligncenter" width="400"]ازدواج راه درمان افسردگی نیست|ازدواج ازدواج راه درمان افسردگی نیست[/caption] چنین امری در همه موارد صدق نمی‌کند چرا که افسردگی بیماری مسری نمی‌تواند باشد ولی به دلیل اینکه دو نفر که با هم زندگی می‌کنند رفتارشان مانند هم می‌شود این فرضیه در بیشتر موارد صدق می‌کند.فسردگی موانع چندانی در پیشبرد زندگی پدید نمی‌آورد و در بسیاری موارد براحتی قابل درمان است، اما خانواده و خود فرد باید در نظر داشته باشند که این درمان باید تحت نظر مشاور و نه زیر سایه ازدواج انجام گیرد. افرادی که به دنبال راهی برای تخفیف افسردگی خود هستند، ممکن است گزینه درمانی جدیدی را پیش رو داشته باشند: ‌ازدواج. سلامت نیوز یک بررسی تازه نشان می‌دهد که ازدواج ، حتی یک ازدواج نه چندان موفق، در افراد افسرده نسبت به افراد شاد تقویت روانی بیشتری ایجاد می‌کند. تحقیقات قبلی نشان دهنده مزایای روانی ازدواج بسته به کیفیت آن بود – یک ازدواج موفق زوجی شاد را به وجود می‌آورد و برعکس. تحقیقات دیگر بیانگر آن بود که افراد افسرده که خوب ارتباط برقرار نمی‌کنند و نسبت به افراد شاد نیاز به مراقبت و حمایت بیشتری دارند، ازدواج‌های ناشادتری دارند. بر این اساس گروهی از پژوهشگران در دانشگاه ایالتی اوهایو در آمریکا فرض کردند که افراد شاد مزایای روانی بیشتری از ازدواج کسب می‌کنند تا افراد افسرده. آنها برای آزمودن این فرضیه بیش از 3000 مرد و زن را که در سال‌های 1987 و 1988 و سپس 5 سال بعد از لحاظ گرایش به افسردگی مورد مصاحبه قرار گرفته بودند، مورد بررسی قرار دادند. از آنها در این مصاحبه‌ها در صورت متاهل ‌‌بودن، در مورد کیفیت ازدواج‌شان نیز سوال شده بود. افرادی که در طول این پنج سال ازدواج کرده بودند، در مصاحبه دوم بهبود وضعیت روانی‌شان را نسبت به هم‌ردیفانشان که ازدواج نکرده بودند، گزارش کرده بودند – آنها در یک مقیاس 84 نمره‌ای افسردگی به طور متوسط 3.42 نمره پایین‌تری پیدا کرده بودند. اما هنگامی که محققان میزان تاثیر ازدواج را بر حسب افسرده بودن در شروع تحقیق اندازه گرفتند، نتایج حاصل بر خلاف انتظارشان بود. افراد افسرده‌ای که ازدواج کرده بودند، نسبت به افراد افسرده‌ای که ازدواج نکرده بودند، به طور متوسط 7.56 نمره کاهش در مقیاس افسردگی کاهش نشان می‌دادند، در حالیکه در مورد افراد شادی که ازدواج کرده بودند، این کاهش تنها 1.87 نمره بود. به عبارت دیگر ازدواج تقویت روانی بسیار بیشتری در افراد افسرده ایجاد کرده بود تا افراد شاد. آدریان فچ دانشجوی دوره دکترای جامعه‌شناسی که سرپرست این تحقیق بود، می‌گوید: “این نتایج ما را غافلگیر کرد. ما انتظار داشتیم که افراد افسرده کیفیت ازدواج بدتری داشته باشند و بنابراین از انتقال به تاهل سود کمتری ببرند.” این پژوهشگران که نتایج تحقیق خود را در Journal of Health and Social Behavior منتشر کرده‌اند، می‌گویند گرچه افراد افسرده ازدواج‌های ناموفق تری ممکن است داشته باشند، اما “افراد افسرده از گذر به زندگی مشترک سود بیشتری می‌برند، علیرغم آن که به طور متوسط کیفیت ازدواج آنها پایین‌‌تر است.” سوالی که باقی می‌ماند این است که چرا افراد افسرده نسبت به افراد شاد سود بیشتری از ازدواج می‌برند. فچ می‌گوید علت ممکن است این باشد که ازدواج همراهی و حمایت عاطفی موردنیاز برای کمک به تسکین افسردگی را فراهم می‌کند. افسردگی یکی از بیماری هایی است که عوامل زیادی در بوجود آمدن ان نقش دارد و روز به روز در حال افزایش است. یک بیماری که نمی شود هر درمانی را برای آن تجویز کرد و باید توسط روان شناس، بررسی گردد. آیا ازدواج می تواند این مشکل را حل کند و فرد افسرده به روال زندگی خود برگردد؟ متأسفانه برخی خانواده‌ها وقتی متوجه افسردگی فرزندشان می‌شوند برایش نسخه ازدواج می‌پیچند. در حالی که ازدواج شاید بتواند تنها نقش مسکن داشته و فرد متأهل بعد از چند ماه باز هم درگیر علائم اختلال افسردگی شود. از این‌رو، اشخاص پیش از اقدام به هر کاری و پیش از این‌که نشانه‌های نارضایتی از زندگی را به طرف مقابل انتقال دهند باید در پی درمان بوده و در سلامت کامل روحی برای ازدواج گام بردارند. هر ازدواجی باید با میل و رغبت دو طرف انجام گیرد،در واقع انتخاب همسر، انتخابی مادام‌العمر بوده و مقرر است زن و مرد مدت زمانی طولانی در کنار هم زندگی کنند. از همین‌رو باید دو طرف سلامت روان داشته باشند. اما متأسفانه برخی خانواده‌ها که به افسردگی فرزندشان واقف‌اند آن را پنهان کرده و معتقدند با ازدواج بهبود می‌یابد، در حالی که این تصور کاملاً غلط است. یکی از مشاوران متخصص در این زمینه می گوید: در دورانی شاهد بودیم که دانشجویان را به ازدواج های دانشجویی ترغیب می کردند و با دادن مشوق هایی مانند سکه سعی در ترویج ازدواج های دانشجویی در جامعه داشتند اما متأسفانه این موضوع باعث می شد بسیاری از دانشجویان با هم ازدواج و سکه را دریافت کنند اما زندگی آنها ناپایدار بود و پس از چند ماه از هم جدا می شدند. دادن طرح ها و برنامه هایی که هدفمندی نشده است نمی تواند مشکل ازدواج جوانان را حل کند. بلوغ فکری و آموزش های لازم برای ازدواج از ملزومات داشتن یک ازدواج موفق است که متأسفانه هم اکنون این 2 مؤلفه مهم نادیده گرفته می شود. در شرایط کنونی که بیکاری معضل جدی جوانان است دادن راهکارهای موقت برای تشکیل زندگی نمی تواند راهکار مؤثری برای ترغیب جوانان به ازدواج باشد. نشانه های افسردگی بیماری افسردگی با ازدواج درمان نمی شود از سوی دیگر شاهد هستیم که در مقابل دختران و پسرانی که بیماری افسردگی دارند خانواده به آنها پیشنهاد می دهد با ازدواج مشکل خود را حل کنند که متأسفانه این موضوع در حال گسترش است در حالی که این تجویز کاملا اشتباه است و پس از ازدواج مشکلات آنها چند برابر می شود و بهتر است اینگونه افراد ابتدا مشکلات خود را برطرف کنند و سپس به ازدواج فکر کنند. ازدواج حتی در شرایطی که همه‌چیز طبق روال عادی باشد، دغدغه‌های خاص خود را دارد و اگر یکی از دو طرف نیز با افسردگی وارد رابطه شود به همه این دغدغه‌ها دامن زده است. البته افسردگی موانع چندانی در پیشبرد زندگی پدید نمی‌آورد و در بسیاری موارد به راحتی قابل درمان است، اما خانواده و خود فرد باید در نظر داشته باشند که این درمان باید تحت نظر مشاور و نه زیر سایه ازدواج انجام گیرد. پذیرش اختلال‌هایی مانند افسردگی و اضطراب وسواسی، اولین گام برای درمان به شمار می‌رود.اختلال‌های روانی افراد در جلسات مشاوره‌های پیش از ازدواج به‌راحتی قابل شناسایی است. این در حالی است که روان‌شناس هرگز از لحاظ قانونی، شرعی و اخلاقی نمی‌تواند کسی را از ازدواج منع کند و تنها کاری که انجام می‌دهد آگاهی دادن به دو طرف است تا مشکل را شناخته و زندگی مشترکشان را در مسیری درست آغاز کنند، چون افسردگی می‌تواند تهدیدی برای فرد و هسر آینده به شمار رفته و مثل سدی در برابر احساس خوشبختی رفتار کند. هر شخصی باید هنگامی که اقدام به ازدواج می‌کند برای پذیرش نقش همسر، مادر یا پدر آماده باشد نه این‌که بار مسایل روحی خود را روی شانه طرف مقابل بگذارد، در واقع سلامت روان زوجین، توانایی برای تأمین نیازهای جسمی و عاطفی طرف مقابل، هم‌چنین منبع درآمد مناسب از جمله مواردی است که می‌تواند ضامن استمرار زندگی مشترک باشد. علت افسردگي برخی دختران در اول ازدواج چيست؟ پرسشگر گرامي، از اين كه درصدد افزايش آگاهي هايتان هستيد و در اين راه به ما اعتماد نموديد، خوشحاليم. افسردگي ناشي از تغييرات شيميايي در مغز است كه در تفكر، احساسات، انگيزه ها و ميزان فعاليت انسان تاثير مي گذارد. همه انسان ها مستعد افسردگي هستند. آن چه باعث اين تغييرات مي شوند عوامل بيروني اي مثل اضطراب، مشكلات مالي، از دست دادن موقعيت هاي خاص و مهم در زندگي شخصي، تولد فرزند، پدر يا مادرشدن، آزار و اذيت هايي از سوي ديگران و بسياري از عوامل ديگر هستند. گاهي ازدواج مي تواند دليل افسردگي باشد. تغيير سبك زندگي، بعضي از زنان و مردان را افسرده مي كند. اگر فرد ازدواج موفقي نداشته باشد، شاد نباشد، اختلاف نظر و يا مشكلات فرهنگي و فكري داشته باشد ممكن است در زندگي افسرده شود. البته ممكن است براي افسردگي پيش زمينه هاي ديگري مثل مشكلات شخصي در كار و خانواده وجود داشته باشد كه علت افسردگي باشند. افسردگي ذره ذره ايجاد مي شود و در بيشتر مواقع نامحسوس است. افسردگي دلايل زيادي دارد. بيماري هاي قلبي، ديابت، بیماری لوپوس، عفونت هاي ويروسي، و درد هاي مزمن مي توانند محرك هاي افسردگي باشند و يا از عوارض برخي از قرص هاي ضدبارداري و داروهاي درمان آكنه، تبخال، فشار خون بالا، كلسترول بالا و سرطان باشد. يك پزشك عمومي و يا پزشك خانواده مي تواند علت این نوع افسردگي را تشخيص بدهد. زن و مرد به واسطه نيازهاي مختلف جسمي و عاطفي به هم دل مي بندند و با هم زندگي مشترك را آغاز مي كنند به اميد اينكه هميشه بتوانند از عشق ومحبت يكديگر سيراب شوند و فارغ از رنج تنهايي مأمن و پناهي براي ابراز عشق و بيان هم دلي بيابند، و در نهايت از كنار هم بودن به آرامش و لذت برسند. از آنجا كه مردان به دلايل مختلفي همچون ساختار مغزي و جسمي و نوع فعاليتهايي كه بر عهده نسل مرد قرار داده شده و شرايط اجتماعي و فرهنگي ، پس از سيراب شدن از نيازهاي مختلف عاطفي و غريزي به ديگر فعاليتهاي روزمره خود مشغول مي شوندو رابطه احساسي و عاطفيشان كم رنگ مي گردد،و به سراغ وظيفه اصلي كه همانا كار و موقعيت هاي اجتماعي است مي روند، تا دوره بعدي نياز خود،همسر يا زن مورد علاقه خويش را به فراموشي مي سپارند، و توقع دارند فرياد شكوه و شكايت زنان بلند نشود چراكه، اين كاركرد براي روحيات و تمايلات مردانه بسيار طبيعي و عادي است.اما اگر يك مرد بخواهد به شكلي زندگي كند كه، در كنار خواسته ها و تمايلات خود، خواسته و نياز زن مورد علاقه خود را در نظر بگيرد لازم است، يك سري مهارت ها و توانايي هايي را كسب كند و به موضوعاتي توجه نمايد كه نتيجه اين توجهات جلب رضايت زنان با احساس، معقول و وظيفه شناس است. گاه مردان ادعا مي كنند كه پس از يك روز كاري، و پس از رنج ها و سختي هايي كه در طول روز متحمل شدند، حق دارند، پس از وارد شدن به خانه، وقتي را به خود اختصاص دهند و در اين زمان به تفريح و استراحت شخصي مشغول شوندو زن مورد علاقه آنها اجازه ندارد از او بخواهد ساعت هاي حضور در خانه را با هم تقسيم كنند، چرا كه مردان خود وظيفه خويش را به خوبي مي دانند و در زمان مقتضي همه عشق و محبت خود را به يكباره نثار او مي كنند. بيشتر مردان هم عقيده دارند كه بعد از چند بار مقاومت مي توانند همه احساسات زنانه را تغيير دهند و برنامه اي پيش روي او بگذارند تا همه عشق و نياز خود را در يك موقع مقرر از مرد دريافت كند. اين طرز برخورد و خلقيات بيشتر از سوي مرداني است كه جنس زن را به خوبي نشناخته اند و تصور مي كنند، همه احساسات و عواطف زنانه، با يك همبستري و يك هم آغوشي برآورده شده و زنان تا نوبت بعدي هم آغوشي، هيچ نياز عاطفي ديگري ندارند. اما بر عكس براي زنان اين نوع هم آغوشي، تبادل عشق و احساسات نيست بلكه بسياري از زنان اين نوع همبستري بي مقدمه را، يك نوع تجاوز محسوب مي كنند چرا كه براي زنان عشق و محبتي معنا دار است كه هميشه جاري و پيوسته باشد و تنها رنگ و بوي جنسي نداشته باشد. مرداني كه اهل تلاش و كوشش هستند خود را غرق كار و فعاليت مي كنند، اين فعاليت به قدري آنها را سرگرم ميكند كه كمتر فرصت مي كنند به زندگي مشترك بينيشند و نيازهاي عاطفي و روحي همسر خود را مد نظر قرار دهند. دسته ديگري از مردان كه فرصت فراغت بيشتري دارند، بعد از تشكيل زندگي مشترك گاه و بي گاه ياد دوران مجردي را زنده كرده و اين اوقات را با دوستان سپري مي كنند، يا به رفتار و كارهايي مراجعه مي كنند كه اين نوع رفتار براي آنها در زمان تجرد آرامش به دنبال داشته است. اما مشكل اصلي از آنجا آغاز مي شود كه گاه اين سر گرمي ها يا كار و فعاليت، مردان را كاملا به خود مشغول مي سازد. مردان هم تصور مي كنند همين كه گاه و بي گاه در كنار همسر خود قرار مي گيرند تا نياز غريزي خود را رفع كنند و تصور می کنند براي زن هم همين توجه و حمايت كافي است. مردان اغلب با دوستان خود هم درد و دل كرده و زنان را موجودات زياده خواه ، پر توقع و كنترل گر معرفي مي كنند و يكديگر را تشويق مي كنند كه نبايد اسير اين زياده خواهي هاي زنان شد و بهتر است از آنها فاصله گرفت تا از اين راه به كنترل در آيند! البته فرهنگ غلط اجتماعي هم به اين امر دامن مي زند و مردان تصور مي كنند اگر به نيازهاي زن توجه كنند، زنان بر آنها چيره خواهند شد. اما همين كه زنان وارد زندگي مشترك مي شوند بر آورده شدن نيازهاي عاطفي و غريزي در آنها باعث مي شود تا به زندگي و مردي كه هستي خود را به پاي او ريخته اند عشق بورزند. هر چه زمان مي گذرد زن به همسر خود بيشتر وابسته مي شود و دوست دارد براي تداوم اين عشق و محبت از مرد مورد علاقه خود تضمين دريافت كند. مردان با برآورده شدن نيازهاي مختلف فرصت مي يابند تا به وظايف اصلي خود مانند كار و فعاليتهاي اجتماعي فكر كنند كه افراط و زياده روي در كار موجب جدا شدن فكر و انديشه آنان و به دنبال آن دور شدن فيزيكي از همسر خويش مي شود. اما در زنان، برآورده شدن نيازهاي مختلف، همسو با احساسات و ساختار فكري آنها مي باشد و آنان با سيراب شدن از عشق و محبت بيشتر به همسر و زندگي خود دلبسته مي شوند. شكاف بين زن و مرد در خانواده هايي كه روابط اصولي و منطقي بين زن و مرد حاكم نباشد، در زمان بچه دار شدن، به اوج خود مي رسد. و هرچه تعداد فرزندان بيشتر باشد اين شكاف عميق تر مي گردد. زنان با كمال ناباوري شاهد تلخ ترين تجربه خود مي شوند و همين تشويش و اضطراب ناشي از دور شدن مرد باعث رفتارهايي از آنان مي شود كه مردان تصور ميكنند زنان موجودات پر توقع و زياده خواه هستند. زنان تصور مي كنند كه مردان با پرداختن به كار و فعاليت هاي مختلف از آنها دور مي شوند و مردان هم تصور مي كنند همين كه در حد رفع نياز خود به زن نزديك مي شوند كانون عشق و احساس او را سيراب مي سازند. زنان براي كانون توجه شدن تلاش مي كنند. گاه رفتار آنها پر خاشگر مي شود و گاه همچون مادر‏، همسر خود را مورد توجه قرار مي دهند. آنها همه راه ها را امتحان مي كنند تا همسرشان آنگونه كه آنان دوست دارند رفتار كند. اما هنگامي كه از تلاش خود نتيجه اي دريافت نكردند مأيوس و نااميد مي شوند.دسته اي از اين زنان در سايه اين نااميدي و و احساس ناامني، خود را به فعاليت هاي مختلف سرگرم مي كنند و دسته اي ديگر دچار روان پريشي و افسردگي مي شوند. در چنين زماني اغلب مردان همسر خود را زني مي يابند كه از همه جنبه هاي زندگي دل زده شده و نه تنها كوچكترين تلاشي براي بهبود زندگي ندارد بلكه اين افسردگي همچون بختك بر زندگي آنها سايه افكنده است. اين وضعيت براي مردان توجيهي است تا بيشتر به كار و فعاليت بپردازند يا از راههاي گوناگون خود را سرگرم كنند.در اين مقطع مرداني كه با غير از همسر خود رابطه برقرار مي كنند، از چنين زنان بيگانه بسيار راضي و خوشنود مي شوند چون اين زنان بطور مقطعي از آنان انتظار دارند و هم اينكه چنين زناني بيشتر به خاطر نياز مادي خود با ديگران رابطه برقرار مي كنند.و اين زباني است كه براي چنين مرداني، قابل فهم تر از احساس زنانه است.بعضي مردان متمول هنگامي كه از همسر خود فاصله مي گيرند سعي مي كنند، فاصله ميان خود و همسرشان را با پول و امكانات مادي فراوان پر كنند .اگر چه بسياري از اين زنان به شدت به سمت مدگرايي و خريد هاي گوناگون رو مي آورند، اما به هر حال همين زنان هم در وجود خود، خلاء عاطفي و رواني را حس مي كنند.به همين خاطر اين افراد به دليل عقده هاي رواني كه در درون خود مي ريزند كاملا نا آرام و شكننده هستند. اغلب زنان توقعات سخت و غير معقولي ندارند بلكه مردان به واسطه تفاوت هاي مغزي و فرهنگي نمي توانند اين نيازها را در رأس برنامه خود قرار دهند يا نگرانند اگر به خواسته هاي عاطفي زنان توجه نشان دهند، آنها پر توقع بار بيايند، يا از ارزش مردانگي آنها كاسته شود. اما اين نوع مردان بايد توجه داشته باشند كه مهر و محبت و مورد توجه بودن، حق طبيعي يك زن است، و محروم كردن او از اين حق طبيعي موجب عصيان و سركشي او يا موجب افسردگي يا بيماريش مي شود.بسياري از زنان چون از اين حق طبيعي محروم مي شوند سعي مي كنند اختيار همه زندگي را در دست بگيرند تا از اين راه كمبودهاي خود را جبران كنند. در صورتي كه مردان، ماهر و با درايت باشند، از راه محبت به موقع، حتي زنان سلطه جو را هم به زنان مسئوليت پذير تبديل مي كنند. اينكه پيوسته توصيه مي شود مردان نبايد خود را اسير خواسته هاي زنانه كنند، اين نيست كه مردان بايد زنان را از حق مسلم شان محروم كنند بلكه به اين معني است كه هر انسان عاقلي موظف است در زندگي خود جانب اعتدال را رعايت كند و چنان خود را فرمانبر همسر (يا فرد ديگر) قرار ندهد كه لجام زندگي او از هم گسسته شود و از نظر اجتماعي ارزش خود را از دست بدهد. مسلم است اگر زني مايل است در زندگي بيش از حد معقول و معمول هزينه كند،يا توقعات او به شكلي است كه نظام خانواده را به كلي ويران مي سازد بايد در مقابل خواسته هاي چنين فردی ایستاد و هرگز ارزش هاي اخلاقي و تفكر خردگرايانه را نبايد فداي هيچ فردي نمود. نظام رابطه يك زن و مرد هم مانند يك سيستم شراكت مالي است كه هر دو طرف، سرمايه و تجربه خويش را وارد كاري مشترك كرده اند، تا در مقابل اين تعامل نتيجه يا سودي را دريافت كنند، حال اگر شما بخواهيد حقوق شريك مالي خود را ناديده بگيريد او عكس العمل نشان مي دهد و به هر ترتيب در مقابل تماميت خواهي و بي توجهي شما واكنش نشان مي دهد و در نهايت اگر به اين نتيجه رسيد كه شما حق و حقوق او را رعايت نمي كنيد تصميم به جدائي از شما را مي گيرد. برعكس شما هم نمي توانيد حق و حقوق خود را به شريك مالي خود ببخشيد يا سياست هاي مالي غلط او را به نحوي اجرا كنيد كه سرانجام اين شركت منجر به ورشكستگي شود. نظام خانواده و رابطه زن و مرد هم به همين شكل است و زن و مرد از راه ادامه اين ارتباط تصميم دارند تا نيازهاي عاطفي،رواني و جنسي خويش را برآورده كنند و اگر قرار باشد طرف مقابل حق و حقوق آنها را نا ديده بگيرد،آنها از اين نوع رابطه يا زندگي سرخورده مي شوند. افسردگي در اینجا يك عارضه است كه به زندگي زوجين تحميل شده و باعث تغيير رفتار و منش آنها شده است. حالت هاي روحي زوجين در اين دوران واقعيت وجودي آنها نيست. براي از بين بردن افسردگي بايد رفتار و سبك زندگي را تغيير داد و منتظر ماند تا نتيجه اين تغييرات را در بهبود و سلامت زندگي مشترك ديد و همچنين تلاش كرد تا مهارت هاي همسرداري را آموخت تا بتوان بدون تنش و اضطراب زندگي كرد. (در صورت تمايل راهكارهاي تقويت روابط عاطفي بين همسران را در مكاتبه بعدي تقديمتان خواهيم كرد) پرسشگر محترم؛ زندگي مشترك، وقتي به مقصد موفقيت و آرامش خواهد رسيد كه با دقت فوق العاده عقل، آغاز و با صبر و گذشت و عشق و آگاهي، ادامه يابد. موفق باشید. منتظر مكاتبات بعدي شما هستيم. نویسنده : زهرا محمدی گردآوری : سایت خبری تفریحی خرگوش
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. ازدواج راه درمان افسردگی نیست
    http://khargush.com/marriage-not-way-treat-depression/

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است 45